
از من رمیده یی و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم
رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق ترا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه ترا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم
یاد آر آن زن ‚ آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز
لبهای تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق ترا گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه
هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ‚ شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است
با آنکه رفته یی و مرا برده یی ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت...

کاش آسمان حرف کوير را درک مي کرد و اشک خود را نثار گونه هاي خشک او مي کرد ! اي کاش واژه ي حقيقت آنقدر با دلها صميمي بود که براي بيانش نيازي به شهامت نبود ! اي کاش دلها آنقدر خالص بود که دعاي قلب بعد از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد ! اي کاش پروانه عشق را در سوختن شمع مي ديد و او را باور مي کرد ! اي کاش با هم بودن معني عاطفه را درک مي کرد !!!
مي رسد روزي که فرياد وفا را سر کني مي رسد روزي که احساس مرا باور کني مي رسد روزي که نادم باشي از رفتار خود خاطرات رفته ام را مو به مو از برکني مي رسد روزي که تنها ماند از من يادگار نامه هاي کهنه اي را که به اشکت تر کني مي رسد روزي که صبرت سر شود در پاي من آن زمان احساس امروز مرا باور کني

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من تمنا کردم که تو با من باشی
و تو گفتی هرگز هرگز
و مرا
غصه ی این هرگز
کشت.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اجبار نیست که مرا دوست بداری
همین
عشقی که رنگ ترحم شود صادقانه نیست.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود:
فراق از همه دشوارتر است.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من از چشمان خود اموختم رسم محبت را
که هر عضوی به درد اید
به جایش اشک میگرید.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.... حمید مصدق....
پوست تا استخوانم پینه بسته
همچون دستانم
همچون چشمانم
همچون قلبم
روحم را درون آیینه می نگرم
هیچ نیست
پوستش زمخت گشته
دارد می ترکد
همچون گلویم،همچون احساسم
دستانم می لرزند،تر ک برداشته اند
همچون صدایم،همچون بغض ِ در گلویم
از سر انگشتانم خون میچکد بر کاغذِ تنم
قلم ِ خونین ِ روحم می نویسد
پوست تا استخوانم پینه بسته است
دارد می ترکد
خسته است
کسی در آیینه می گوید:هیچ کس نیست
هیچ چیز هم
هیچ ِ هیچ
پوچ
ِ پوچ

عاشقت خواهم ماند
بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت
بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت
بي هيچ گماني گوش خواهم داد
بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست
بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد
بي هيچ حرارتي اينگونه شايد احساسم نميرد
...........دوستت دارم...........

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
کاش...!!!
دراین دنیا نکردم من گناهی
فقط کردم به چشمانت نگاهی
اگراینک نگاهی شود گناهی
مجازاتم بکن هرطورمی خواهی
دراین دنیا من اورا می پرستم
هم او را هم خدا را پرستم
تمام مردمان یکتا پرستن
ولی من هر دوتا رومی پرستم
نگاهت را حلالم کن
که پاییزی ترین شاعر برای چشم های خسته ات هستم تصنع نیست اشعارم
درون آمیزه ای از رنج و امید است
اهورایی ترین احساس تنهایی برای تو
و یک لحظه نگاه تو برای من
که دنیا بی نگاهت رنگ تردید است ...
نگاهت را حلالم کن
نه محتاج صدای تازه ای هستم
نه در حسرت که فرداها برایم معنی پوسیده ای دارد
نگاهت را حلالم کن
که شاید این نگاه آخرت باشد
و چشمت را ببند حتی
اگر اینگونه می بینی که شاید باورت باشد ...
نگاهت را حلالم کن
که محکوم گریزم من
میان خاطرات منتظر بر در
بیا مهمانی ام امشب
همیشه نازنینم آرزو دارم
نگاه تو نجات سبز من باشد
که در پندارهای کهنه ام زندانی ام امشب ...

گل يخ
وقتي که همه گلها ريزند به خاک
اثرحمله ي دشمن
سرماي سياه بهمن
تنها گل يخ هست
سرباز وفادار
درسنگرگلشن
با بادستيزد
برخاک نريزد

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
***
در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه.
***
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
***
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب
.... سهراب سپهری ....

آهي كشيد غمزده پيري سپيد موي
افكند صبحگاه در آيينه چون نگاه
در لا به لاي موي چو كافور خويش ديد
يك تار مو سياه!
در ديگاه مضطربش اشك حلقه زد
در خاطرات تيره و تاريك خود دويد
سي سال پيش نيز در آيينه ديده بود
يك تار مو سپيد!
در هم شكست چهره ي محنت كشيده اش
دستي به موي خويش فرو برد و گفت "واي!"
اشكي به روي آينه افتاد و ناگهان
بگريست هاي هاي!
درياي خاطرات زمان گذشته بود
هر قطره اي كه بر رخ آيينه مي چكيد
در كام موج، ضجه ي مرگ غريق را
از دور مي شنيد
طوفان فرو نشست، ولي ديدگان پير
مي رفت باز در دل دريا به جستجو
در آب هاي تيره ي اغماق خفته بود
يك مشت آرزو...!
.... فریدون مشیری ....


در کتابی معانی عشق از نظر مردم را خواندم
یکی گفت عشق دریای است که دو ساحل را به هم پیوند می دهد
یکی گفت عشق کویری بی انتهاست که پایانی ندارد
یکی گفت عشق مانند سیبی است که به طور مساوی در بین دو نفر تقسیم می شود
یکی گفت عشق یعنی از خود گذشتن برای دیگری
و شخصی دیگر گفت عشق حسرت چیزی است که نخواهی داشت
و شخصی گفت عشق تقسیم تمام زندگی دو نفر است
و شخصی گفت عشق مانند قفلی است بر قلبها
و شخصی گفت عشق نگاهی از محبت است


بر نگه سرد من به گرمي خورشيد
مي نگرد هر زمان دو چشم سياهت
تشنه ي اين چشمه ام، چه سود، خدا را
شبنم جان مرا نه تاب نگاهت
جز گل خشكيده اي و برق نگاهي
از تو در اين گوشه يادگار ندارم
زان شب غمگين كه از كنار تو رفتم
يك نفس از دست غم قرار ندارم
اي گل زيبا، بهاي هستي من بود
گر گل خشكيده اي ز كوي تو بردم
گوشه ي تنها، چه اشك ها كه فشاندم
وان گل خشكيده را به سينه فشردم
آن گل خشكيده، شرح حال دلم بود
از دل پر درد خويش با تو چه گويم؟
جز به تو، از سوز عشق با كه بنالم
جز ز تو، درمان درد، از كه بجويم؟
من، دگر آن نيستم، به خويش مخوانم
من گل خشكيده ام، به هيچ نيرزم
عشق فريبم دهد كه مهر ببندم
مرگ نهيبم زند كه عشق نورزم
پاي اميد دلم اگر چه شكسته است
دست تمناي جان هميشه دراز است
تا نفسي مي كشم ز سينه ي پر درد
چشم خدا بين من به روي تو باز است
سلام بچه ها:
یه کمی کارام به هم خورده شاید از فردا نتونم زیا د آپ کنم.
ولی هر دوسه روز یه بار می آپم.شما منو فراموش نکنید .
برام نظر بزارید حتما یه روز جبران می کنم .
این شعرو از منوچهر آتشی براتون گذاشتم .بخونیدش.
>>>>>>راستی نظر یادتون نره<<<<<<
....ترانه ی دیدار....
با تو بودن خوبست
و كلام تو
مثل بوي گل در تاريكي است
مثل بوي گل در تاريكي وسوسه انگيز است
بوي پيراهن تو
مثل بوي دريا نمناكست
مثل
باد خنك تابستان
مثل تاريكي خواب انگيزست
گفتگو با تو
مثل گرمايبخاري و نفس هاي بلند آتش
مي برد چشم خيالم را
تا بيابان هاي دورترين خاطره ها
كه در آن گنجشكان بر سنبل گندم ها
اهتزازي دارند
كه در آن گل ها با اختر ها رازي دارند
نوشخند تو
مي برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالاكترين آهو ها
مي برد آرزوي دستم را
تا نهان مانده ترين گوشه اندام تو
اين پهنه پاك زيبا
مثل دريايي تو
انده انگيز و غرور آهنگ
مثل درياي بزرگ بوشهر
كه پر از زورق آزاد پريشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل كه پر از آواز ست
مثل دشتستان
كه بزرگ و بازست
تو ظريفي
مثل گلدوزي يك دختر عاشق
كه دل انگيز ترين گلها را
روي روبالشي عاشق خود مي دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغي من شب
كه به نور تو كتاب تن تو
و كتاب دل خود را كه خطوط تن تست
خوش خوشك مي خوانم
تو درختي من آب
من كنار تو آواز بهاران را
مي خندم و مي خوانم
مي گريم و مي خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگي
مثل تو مثل خودت
مثل وقتي كه سخن مي گويي
مثل هر وقت كه برمي گردي از كوچه به خانه
مثل تصوير درختي در آب
روي كاشتانه در چشمان منتظرم مي رويي
.... منوچهر آتشی ....

نمي دانم چه مي خواهم خدايا
به دنبال چه مي گردم شب و روز
چه مي جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان مي گريزم
به كنجي مي خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگي ها
به بيمار دل خود مي دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم, كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شكفتند
ولي آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بدنام گفتند
دل من, اي دل ديوانه من
كه مي سوزي ازين بيگانگي ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا, بس كن اين ديوانگي ها
.... فروغ فرخزاد....

غزلهای مرا تو ميفهمی......
غزلهای سپيدم را هنوز تنها تو ميفهمی
هنوز هم شعرهايم راتک و تنها تو ميفهمی
شب بی تو شب مرگ است شب با تو شب ميلاد
چه ميجويم چه می خواهم؟ از اين شبها تو ميفهمی
چه تقدير غم انگيزی لب دريا ولی تشنه
دليل تشنه بودن را لب دريا تو ميفهمی
فقط در اسمانها ما به هم نزديک نزديکيم
ولی روی زمين دوری ميان ما تو ميفهمی

يابان در تنهايي خود غرق است
و نگاه منتظرش بر رهگذريست
كه ناداني به او جرأت داده است
تا بر سنگفرش صبورانه قدم بگذارد
خانه در تنهايي خود غرق است
و حضور ره نوردي را مي نگرد
كه گامهايش لحظه اي
سكوت سنگين خانه را شكسته است
آسمان در تنهايي خود غرق است
و گذار پرنده اي را مي خواهد
كه بال افشان آغوش فروبسته او را بگشايد
و من در تنهايي خودم غرقم و به روزي مي انديشم
كه ديگر نباشم
.... پیمان آزاد ...
![]()
تو چرا پنجره را بستي ؟
تو چرا آينه را
دام لغزنده ترين ثانيه ها بر رف ننهادي
تو چرا ساقه آبي را
كه فراز سر ما خم شد از بيشه باران خستي
تو چرا ساقه رازي را
از گلدان پنجره همسايه
از ابديت شايد
كه به سوي تو فرود آمد بشكستي
تو چرا بي پروا بي ورد لبخندي
در كوچه باد
زير ديوار بلند باد
از ميان خيل اشباح خسته
خزيده همه جا
كه برون تاخته اند
از جوال روياي مردم همسايه ما
مي گذري
تو چرا پنجره را بستي
تو چرا پنجره خانه ما را كه درخت نور
از بر آشفته ترين گوشه آن ساقه دوانيده
بر پنجره تشنه همسايه ما بستي
تو به خواب خوش بودي
در نيمه شب مظلم دوش
تو نديدي كه سوار موعود از كوچه ميعاد
بي درود و بدرودي
بي كه يك لحظه درنگ آرد
پشت ديوار بلند روياي ليلا بگذشت
تو نديدي كانسوتر كاخ رفيعي بود
زلف مشكين بلندي از پنجره مي باريد
آسمان بوته ياسي است كه در پنجره خانه ما رسته ست
روي تو ماه بلند
چشم هاي تو دو سياره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابي در ظلمت برگ
به شقايق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستي ؟
كه نبيني كه سوار موعود
پشت ديوار كوتاه اميد ليلا بگذشت
بي كه يك لحظه درنگ آرد
بي درود و بدرود
بوته شومي در باغچه كوچك همسايه ما رسته ست
كه شقاوت را
دست بر ديوار
به سراپاي در و ديوار و
پنجره جوشانده است
مرغ ناميموني
بي كه رو بنمايد با جنبش بالي
به سوي ملجا موهومي
در گز وحشي همسايه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصي است
كز زمان هاي گذشته
شايد
در خفاياي اين خانه مانده ست
پيچك پير تباهي
هشدار
بي خبر
از هر جا مي خواهد
مي تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا شاخه جوشنده ياس ما را
به عيادت سوي ديوار تمام شهر
به عيادت سوي بيمار تمام شهر
سوي بيماري ناميموني هر خانه
برنمي انگيزي ؟
دست هاي تو كليد صبح است
كه سوي
مشرق مي چرخد
و سپيدي را
از پس نرده سايه روشن
به سوي پنجره ها مي خواند
چشم هاي تو به ديوار بلند باغ عشق
روزن سبزيست
كه من از آنجا در لحظه مشتاقي
به درون مي خزم آهسته و با دامني از سيب سرخ راز
باز مي گردم
چشم هاي تو
پنجره هاي بلند ابديت هستند
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
تو چرا خوشه ياس نفست را در كلبه همسايه نمي ريزي
پيچك هرزه ناميموني را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشيد شفاعت را
سوي هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمي انگيزي؟
تو چرا پنجره را مي بندي ؟
.... منوچهر عباسی ....